آقای مهندس عبدالرضا گلپایگانی، مدیرعامل شرکت بازآفرینی شهری ایران، در نشست بررسی برنامه اقدام عاجل برای ساماندهی، پایش عملکردی و تمرکز زدایی از استان تهران که چهارشنبه ۶ اسفندماه در ساختمان وزارت راه و شهرسازی برگزار شد، با بیان اینکه زندگی در تهران به‌دلیل شکل‌گیری نوعی شأنیت اجتماعی و فرهنگی تبدیل به یک امتیاز ویژه شده است، بر ضرورت تقویت کانون‌های توسعه برای مهار تمرکز در تهران تاکید کرد و گفت: بدون پشتوانه فرهنگی، هیچ‌یک از سیاست‌های تمرکززدایی، ساماندهی شهری یا پالایش عملکرد پایتخت به نتیجه نخواهد رسید.

تأکید معاون وزیر و مدیرعامل شرکت بازآفرینی شهری ایران به نقش فرهنگ در تمرکززدایی، نقطه قوتی است که این روزها در بیان کم‌تر مدیری یافت می‌شود. فرهنگ، حلقه گم‌شده بسیاری از معضلات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی کشور است که به دلیل بی‌تدبیری قاطبه مدیران کشوری، مغفول و مظلوم مانده است.

تمرکز بیش از حد امکانات، جمعیت و فعالیت‌ها در پایتخت، چالش‌های متعددی را برای اغلب کشورها فراهم آورده است. تجربیات جهانی نشان می‌دهد؛ تمرکززدایی صرفاً یک اقدام اداری- سیاسی نیست، بلکه نیازمند بسترهای فرهنگی و اجتماعی عمیقی است که پذیرش و موفقیت آن را تضمین کند. این مقاله با الهام از دیدگاه مدیرعامل شرکت بازآفرینی شهری ایران در خصوص «امتیاز ویژه» بودن زندگی در تهران و ضرورت پشتوانه فرهنگی برای تمرکززدایی، به سه محور اصلی می‌پردازد:

ـ نخست؛ تاریخچه و سیر تحول بازآفرینی شهری در جهان از رویکردهای فیزیکی تا راهبردهای یکپارچه و فرهنگ‌محور

دوم؛ بررسی تطبیقی کشورهای پیشتاز در زمینه تمرکززدایی از پایتخت با تأکید بر تجربیات انگلستان (لندن)، کره جنوبی (سئول) و اندونزی

سوم؛ تحلیل چگونگی نقش‌آفرینی فرهنگ به‌عنوان پشتوانه‌ای قدرتمند برای تمرکززدایی از طریق ایجاد هویت‌های محلی جدید، تقویت زیرساخت‌های فرهنگی و مشارکت اجتماعی.

یافته‌های پژوهش نشان می‌دهد که هرگونه سیاست تمرکززدایی بدون در نظر گرفتن ابعاد فرهنگی و هویتی، با مقاومت‌ها و چالش‌های جدی روبه‌رو خواهد شد و موفقیت این سیاست‌ها در گرو ایجاد کانون‌های توسعه‌ای با جذابیت‌های فرهنگی و اقتصادی جایگزین است.

اظهارات اخیر مدیرعامل شرکت بازآفرینی شهری ایران، مسأله‌ای کلیدی را در مدیریت شهری کشور برجسته ساخته است: «زندگی در تهران به‌دلیل شکل‌گیری نوعی شأنیت اجتماعی و فرهنگی، تبدیل به یک امتیاز ویژه شده است.» این جمله نه تنها به تمرکز فیزیکی و اداری اشاره دارد، بلکه به لایه‌های عمیق‌تری از معنا، هویت و منزلت اجتماعی می‌پردازد که پایتخت را به کانونی جذاب و در عین حال مسأله‌ساز تبدیل کرده است. تمرکز جمعیت و فعالیت‌ها در تهران، پیامدهایی نظیر آلودگی هوا، ترافیک، مصرف بالای انرژی و نابرابری منطقه‌ای را به دنبال داشته که ضرورت تمرکززدایی را اجتناب‌ناپذیر می‌سازد. با این حال، تجربه جهانی نشان می‌دهد که تمرکززدایی صرفاً با انتقال ادارات یا ایجاد شهرک‌های جدید محقق نمی‌شود. همان‌طور که مدیرعامل بازآفرینی شهری تاکید کرده است، «بدون پشتوانه فرهنگی، هیچ‌یک از سیاست‌های تمرکززدایی، ساماندهی شهری یا پالایش عملکرد پایتخت به نتیجه نخواهد رسید.» این نوشتار در تلاش است تا با نگاهی به تاریخ بازآفرینی شهری و تجربیات موفق جهانی، نقش حیاتی فرهنگ را در فرآیند تمرکززدایی تحلیل و تبیین کند.

۱. تاریخ بازآفرینی شهری در جهان: از بازسازی فیزیکی تا بازآفرینی فرهنگ‌محور

بازآفرینی شهری به‌عنوان یک رویکرد مداخله‌ای در بافت‌های شهری، در طول قرن بیستم و بیست و یکم، تحولات عمیقی را تجربه کرده است. این تحولات نشان‌دهنده تغییر نگرش از اقدامات صرفاً کالبدی به سمت راهبردهای یکپارچه با محوریت فرهنگ، جامعه و محیط زیست است.

  • دهه‌های ۱۹۵۰-۱۹۳۰، بازسازی و پاک‌سازی‌های شهری (Reconstruction & Slum Clearance):

نخستین موج بازآفرینی شهری مدرن به دهه‌های ۱۹۳۰ و ۱۹۴۰ بازمی‌گردد. در این دوره، تمرکز بر پاک‌سازی محله‌های فقیرنشین (Slum Clearance) و بازسازی شهرهای آسیب‌دیده از جنگ جهانی دوم بود. برای مثال؛ در بریتانیا با تصویب «قانون خانه‌های مسکونی گرین وود (Greenwood Housing Act)» در دهه ۱۹۳۰، دولت‌ها زمین‌های محله‌های فقیرنشین را تملک و با قیمت پایین‌تر به توسعه‌دهندگان برای نوسازی واگذار می‌کردند. در این دوران، شهرسازی مدرن‌گرا با تأکید بر تخریب بافت‌های قدیمی و ساخت بزرگراه‌ها و برج‌های مسکونی، رویکرد غالب بود که نمونه آن طرح «هاوسمان (Haussmann) برای نوسازی پاریس در قرن نوزدهم بود.

  • دهه‌های ۱۹۶۰-۱۹۷۰، نوسازی با رویکرد اجتماعی (Rehabilitation & Community-Based):

با گذر زمان و افزایش نقدها به رویکردهای مخرب دوره قبل، از دهه ۱۹۶۰ توجه به جنبه‌های اجتماعی و نیازهای ساکنان محلی افزایش یافت. در این دوره، برنامه‌های نوسازی با هدف بهبود خدمات عمومی و رفاه اجتماعی برای ساکنان محله‌های هدف اجرا می‌شد. تاکید بر این بود که ساکنان اصلی باید از مزایای نوسازی بهره‌مند شوند، هرچند که در عمل، جابه‌جایی جوامع فقیر و اقلیت‌ها همچنان ادامه داشت.

  • دهه ۱۹۸۰، بازآفرینی بازارمحور (Market-led Regeneration):

دهه ۱۹۸۰ با ظهور دولت‌های محافظه‌کار در کشورهای غربی، رویکردی جدید مبتنی بر مشارکت بخش خصوصی و محوریت بازار در بازآفرینی شهری شکل گرفت. در این دوره، دولت‌ها با ارائه مشوق‌ها و ایجاد محیط سرمایه‌گذاری مناسب، توسعه‌دهندگان را به ساخت پروژه‌های شاخص مانند؛ مراکز تجاری، برج‌های لوکس و فضاهای فرهنگی در مراکز شهرها ترغیب می‌کردند تا بدین وسیله طبقه متوسط را به شهر بازگردانند. نمونه بارز این رویکرد، ایجاد «شرکت‌های توسعه شهری(Urban Development Corporations)» در بریتانیا و پروژه بازسازی منطقه «داکلندز (London Docklands)  لندن بود.

  • دهه‌های ۱۹۹۰-۲۰۰۰، تاکنون، بازآفرینی یکپارچه و فرهنگ‌محور(Integrated & Culture-led Regeneration):

از دهه ۱۹۹۰، مفهوم «توسعه پایدار» و بازآفرینی یکپارچه شهری مورد توجه قرار گرفت. در این رویکرد، بازآفرینی نه فقط به‌عنوان پروژه‌های ساختمانی، بلکه به‌عنوان فرآیندی چند بعدی شامل احیای اقتصادی، اجتماعی، کالبدی و زیست‌محیطی با مشارکت فعال جامعه محلی تعریف شد. در این دوران، فرهنگ به‌عنوان موتور محرکه بازآفرینی شهری ظهور کرد. ایده «منطقه فرهنگی (Cultural District)» و «شهر خلاق(Creative City)» رواج یافت و شهرها با سرمایه‌گذاری بر روی زیرساخت‌های فرهنگی، موزه‌ها، گالری‌ها و رویدادهای هنری، سعی در جذب سرمایه، گردشگر و طبقه خلاق داشتند. نمونه‌های موفق این رویکرد شامل تبدیل منطقه صنعتی قدیمی «دومبو» (Dumbo) در نیویورک به یک قطب هنری و یا توسعه «رسانه‌های بندر (Media Port)» در دوسلدورف آلمان است.

۲. کشورهای پیشتاز و موفق در حوزه تمرکززدایی از پایتخت

تمرکززدایی از پایتخت به‌عنوان راهبردی برای کاهش فشار بر شهرهای اول و توسعه متوازن منطقه‌ای، در کشورهای مختلف با رویکردهای گوناگونی دنبال شده است. بررسی تجربیات موفق نشان می‌دهد؛ تمرکززدایی یک فرآیند تدریجی، چندبعدی و نیازمند اراده سیاسی قوی، چارچوب قانونی مناسب و مشارکت مردمی است.

  • انگلستان، الگوی تفویض تدریجی اختیارات به لندن:

انگلستان یکی از متمرکزترین کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعه اقتصادی (OECD) به شمار می‌رفت. اما از اوایل قرن بیست‌ویکم، تجربه موفقی از تمرکززدایی را با ایجاد «نهاد حکومت منطقه‌ای لندن بزرگ(Greater London Authority)» در سال ۲۰۰۰ به اجرا گذاشت. در این مدل، اختیارات قابل توجهی در زمینه برنامه‌ریزی، حمل‌ونقل، توسعه اقتصادی و محیط زیست به شهردار منتخب لندن و مجلس شهر تفویض شد. نکته کلیدی در موفقیت این الگو، رویکرد تدریجی (Gradualism) در واگذاری اختیارات بود که به نهادهای محلی فرصت داد تا ظرفیت‌های مدیریتی و مهارت‌های خود را ارتقا دهند.

اگرچه لندن هنوز در زمینه اختیارات مالی (مانند وضع مالیات مستقل) با محدودیت‌هایی مواجه است، اما همین تفویض اختیار نسبی، توانست لندن را به بازیگری قدرتمند در عرصه ملی و بین‌المللی تبدیل کند. اقدامات شاخصی مانند اجرای طرح «عوارض ترافیک (Congestion Charge)» و برگزاری موفق المپیک ۲۰۱۲، حاصل همین قدرت تصمیم‌گیری محلی بود.

  • کره جنوبی، تلاش برای ایجاد تعادل با شهرهای جدید و حکمرانی منطقه‌ای:

کره جنوبی نیز که زمانی از جمله کشورهای بسیار متمرکز بود، تجربه جالبی در زمینه تمرکززدایی از پایتخت دارد. هم‌زمان با انگلستان، دولت ملی کره وعده اعطای اختیارات بیشتر به سئول را داد. اما این روند با چالش‌هایی همراه بود. با این حال، رویکرد اصلی کره جنوبی در تمرکززدایی، مبتنی بر «ایجاد شهرهای جدید و مراکز اداری-صنعتی در خارج از سئول» بوده است. سیاست ایجاد «شهرهای جدید» در اطراف سئول با هدف جذب سرریز جمعیت و فعالیت‌ها دنبال شد. همچنین؛ انتقال برخی وزارتخانه‌ها و نهادهای دولتی به شهر جدید «سجونگ» (Sejong) که به‌عنوان پایتخت اداری طراحی شده، نمونه دیگری از تلاش برای کاستن از بار سیاسی- اداری سئول است. در کنار این اقدامات، طرح‌های شاخص محیط زیستی مانند «احیای رودخانه چئونگ‌گی‌چئون» (Cheonggyecheon)  در قلب سئول، با هدف بهبود کیفیت زندگی و ارتقای هویت شهری اجرا شد.

  • اندونزی و تایلند، موفقیت در گرو مشارکت محلی و حمایت ملی:

مطالعه تطبیقی فرآیند تمرکززدایی در اندونزی و تایلند نشان می‌دهد؛ موفقیت این سیاست‌ها به عوامل متعددی وابسته است. بررسی موارد موفق در شهرهای «بانداگ(Bandung)» اندونزی و «کن-کاین(Khon Kaen)» تایلند، اهمیت چهار عامل کلیدی را آشکار می‌سازد:

  • حمایت قانونی و مالی دولت مرکزی:فراهم کردن بستر قانونی و تخصیص منابع مالی کافی به دولت‌های محلی.
  • اراده قوی رهبران محلی و دولت‌های منطقه‌ای: وجود مدیران و سیاست‌مداران محلی مصمم به اجرای اصلاحات و توسعه منطقه خود. چیزی که زمزمه شکل‌گیری آن در صحبت‌های ابتدای سال آقای دکتر پزشکیان، تحت عنوان واگذاری امور دولتی و اختیارات بیشتر به استانداران، مشاهده شد.
  • آگاهی و مشارکت داوطلبانه جامعه مدنی:درک مشکلات توسط شهروندان و مشارکت فعال آن‌ها در فرآیند تصمیم‌سازی و اجرا.
  • نظارت مستمر و ایجاد شبکه همکاری:وجود سازوکارهای نظارت بر عملکرد دولت محلی و شکل‌گیری روابط همکاری‌آمیز بین نهادهای مدنی و دولت محلی.

این مطالعات تأکید می‌کنند که هرگاه این چهار عامل فراهم بوده، نتایج تمرکززدایی (نوآوری در اداره محلی و توسعه منطقه‌ای) به مراتب چشم‌گیرتر بوده است.

۳. فرهنگ به‌عنوان پشتوانه‌ای قدرتمند برای تمرکززدایی

بازگشت به محور اصلی بحث، یعنی «پشتوانه فرهنگی» برای تمرکززدایی، نشان می‌دهد که فرهنگ نه یک عنصر تزئینی، بلکه زیرساختی اساسی برای موفقیت این سیاست‌ها است. فرهنگ به‌عنوان شبکه‌ای از معانی، ارزش‌ها، هویت‌ها و شیوه‌های زندگی، نقش بی‌بدیلی در ایجاد جذابیت و زیست‌پذیری شهرها و مناطق ایفا می‌کند. فرهنگ‌های محلی، از غنا، دیرینگی و ارزش‌های پیدا و پنهان فراوانی برخوردارند که در صورت تبیین و بسط آن‌ها، نه تنها بسیاری از سنت‌های شیرین باززنده‌سازی خواهد شد، بلکه باعث رونق اقتصادی مناطق مختلف شهری در اقصی‌نقاط کشور می‌شود.

سؤال اساسی و در عین حال دردآور اینجاست که به غیر از تلاش‌های محدود و خودجوش مردمی که بدون هیچ‌گونه ساختار و سازمان‌دهی سعی در احیاء و بازپروری فرهنگ دیرینه کشور داشته است، کدام نهاد دولتی و یا برنامه‌های کلان فرهنگی و اجتماعی، کوچک‌ترین تلاشی در جهت رشد و توسعه فرهنگ دیرینه محلی در جای‌جای کشور داشته است؟

ایجاد «امتیاز ویژه» در شهرها و مناطق جدید:

مدیرعامل بازآفرینی شهری، زندگی در تهران را به دلیل «شأنیت اجتماعی و فرهنگی» یک امتیاز ویژه قلمداد کرده است. برای تمرکززدایی موفق، باید این امتیاز ویژه در سایر کانون‌های توسعه نیز ایجاد شود. این امر از طریق سرمایه‌گذاری بر روی زیرساخت‌های فرهنگی نرم و سخت (Hard & Soft Cultural Infrastructure)  امکان‌پذیر است:

  • زیرساخت سخت: شامل موزه‌ها، نگارخانه‌ها، کتابخانه‌ها، مراکز هنرهای نمایشی، سینماها و فضاهای عمومی برای رویدادهای فرهنگی است.
  • زیرساخت نرم: شامل برنامه‌های آموزشی، شبکه‌های هنری، جشنواره‌ها، رویدادهای محلی و حمایت از گروه‌های هنری و خلاق محلی می‌شود.

ایجاد چنین زیرساخت‌هایی، هویت محلی را تقویت کرده و حس تعلق و افتخار به مکان را در ساکنان و مهاجران بالقوه ایجاد می‌کند. این همان چیزی است که در پروژه‌های موفقی چون «منطقه فرهنگی وست‌کوئین‌وست (West Queen West)»  در تورنتو یا «محوطه مستقل هنری کالینگوود یاردز (Collingwood Yards)» در ملبورن دیده می‌شود.

تقویت هویت‌های محلی و کاهش جاذبه پایتخت:

فرهنگ می‌تواند با احیای میراث فرهنگی و تاریخی شهرهای کوچک و بزرگ، به آن‌ها شخصیتی منحصربه‌فرد ببخشد. ابتکار«Heritopolis » که در انجمن جهانی شهرها (UN-Habitat) معرفی شد، بر اهمیت حفظ میراث فرهنگی و بهره‌گیری از ابزارهای دیجیتال برای ایجاد هویت‌های محلی جدید تأکید دارد. این رویکرد به دنبال آن است که از قربانی شدن فرهنگ‌های محلی در برنامه‌ریزی‌های کلان‌شهری جلوگیری کند و با تلفیق تجربیات جمعی سنتی با فناوری‌های نوین، زندگی اجتماعی جدید و پایداری را در مناطق مختلف شکل دهد.

افزایش مشارکت اجتماعی و توانمندسازی جوامع محلی:

فرهنگ بستری برای مشارکت اجتماعی و گفتگوی مدنی فراهم می‌کند. زمانی که مردم در خلق و مدیریت فضاهای فرهنگی محله خود مشارکت داشته باشند، نسبت به آینده آن منطقه احساس مسؤولیت و تعلق بیشتری می‌کنند. این امر می‌تواند به شکل‌گیری جامعه‌مدنی فعال و نهادهای محلی قدرتمند منجر شود که خود ضامن اجرای موفق سیاست‌های تمرکززدایی و توسعه منطقه‌ای هستند. همان‌طور که تجربیات اندونزی و تایلند نشان داد، مشارکت داوطلبانه جامعه مدنی و همکاری ارگانیک بین آن و دولت محلی، یکی از ارکان اصلی موفقیت تمرکززدایی است.

نتیجه‌گیری:

بررسی تحول بازآفرینی شهری و تجربیات موفق جهانی در زمینه تمرکززدایی، صحت و ضرورت دیدگاه مدیرعامل شرکت بازآفرینی شهری ایران را تأیید می‌کند. تمرکززدایی فرآیندی صرفاً مهندسی یا اداری نیست که با جابه‌جایی ساختمان‌ها و نهادها به سرانجام برسد. این فرآیند، نیازمند دگرگونی در نگرش‌ها، ارزش‌ها و هویت‌ها است. فرهنگ، در این میان، نقش پشتوانه‌ای حیاتی را ایفا می‌کند:

  • به شهرها و مناطق جدید هویت و منزلت می‌بخشد و آن‌ها را به «مقصد» تبدیل می‌کند.
  • با ایجاد فضاهای فرهنگی باکیفیت، زمینه جذب طبقه خلاق و سرمایه را فراهم می‌آورد.
  • با تقویت مشارکت اجتماعی و تعلق محلی، بستر اجرای سیاست‌های محلی را مستحکم می‌سازد.

بنابراین؛ هرگونه راهبرد ملی برای تمرکززدایی از تهران و ساماندهی پایتخت، باید از یک لایه فرهنگی عمیق برخوردار باشد. این امر مستلزم تدوین یک سند جامع «دیپلماسی فرهنگی مناطق» است که در آن، برای هر کانون توسعه، یک برند فرهنگی منحصربه‌فرد تعریف و زیرساخت‌های متناسب با آن ایجاد شود. بدون چنین پشتوانه‌ای، «امتیاز ویژه» زندگی در تهران همچنان پابرجا خواهد ماند و تلاش‌ها برای تمرکززدایی، به جای ایجاد تعادل منطقه‌ای، به گسترش حومه‌های ناهنجار و تشدید نابرابری‌ها منجر خواهد شد.

ای که دستت می‌رسد کاری بکن

پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

 

  • نویسنده : فرهاد خوانساری. کارشناس امور رسانه و مدیریت ساخته